به نام نامي دل كه قائم است و استوار و اين ثانيه ها كه به حرمت رويش دوباره اش دست به سينه ايستاده اند . به نام جان كه آنقدر زخم ديد تا جانان شد و اين روزها كه عجيب بوي روياهاي كودكيم را ميدهند . به نام سپيد شب كه جاده ي بي كسيم را فرش كرد و تا اين طلوع راز اشكهايم را نهان داشت . به حرمت شقايق ها , به نام وسيع دشت كه گوشهايش را به روي فريادهايم گشود تا از اين همه انزوا تهي شوم . به نام خوشبوي باد كه خاطراتم را برد و بار ديگر عبور را , و هميشه عبور را به يادم اورد . به نام غصه هايم كه دوست داشتني بودند و امروز زير كفشهايم خاموش ميشوند و دود ميكنند و من كه هنوز هم دوستشان دارم كه هرچه اين قلب بزرگ تر شد از بركت وجودشان بود . به ارتفاع سكوتم و به نام سرگشتگي هايم كه گاهي من را از من ميترساندند و من چه خوب صداي قهقهه هايشان را در ازدحام اضطرابم به ياد دارم . با مخملي ترين نگاه به نام جعبه ي مداد رنگيهايم كه سبز ميرقصند , آبي مينوشند و براي ديوارهاي سياه اتاقم نقشه هاي خوبي كشيده اند . به نام تو , تويي كه مرورم ميكردي و اين واژه ها را نفس ميكشيدي كه همه ي قداست اين سطر ها به نگاه توست و چشمهايت كه نگين هميشه فاخريست بر سينه ي اين قلم . و اين چند خط كه به نام توست , خداي من , خداي عزيز من , به نام تو كه هميشه به سادگيم ميخندي و اجازه ميدهي اين مردابها آبديده ام كنند و من بوي دستانت را وقتي نجاتم ميدادي مزه مزه كردم .
الهي , الهي , الهي
اگر نيستم هر انچه بودم ولي تو هماني كه بودي
يا غفار و يا غفار و يا غفار .
+
|
ثبت احساس در یکشنبه 25 شهریور1386 در ساعت 11:55 PM توسط هـــــومـــن |